غزل شمارهٔ ۱۲۱۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!
عکس خود را دید در می زاهد کوتاه بین
تهمت آلوده دامانی به جام باده بست
آب خضر و باده روشن ز یک سرچشمه اند
چشم بست از زندگی هرکس که چشم از باده بست
سرو را خم کرد بار آشیان قمریان
بار خود نتوان به دوش مردم آزاده بست
ذوق رسوایی گرفت اوجی که زهد مرده دل
سنگ طفلان را به جای مهر در سجاده بست
همت از افتادگی بستان که حسن خیره چشم
دست عالم را به زلف پیش پا افتاده است
وصل لیلی از ره آوارگی نزدیک بود
دشت در گمراهی مجنون کمر از جاده بست
از صراط المستقیم عشق پا بیرون منه
شد بیابان مرگ صائب هر که چشم از جاده بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد زهد و ریاکاری در دین و به تحسین عشق و شراب پرداخته است. شاعر به موانع و مشکلاتی که در مسیر عشق و زندگی وجود دارد، اشاره میکند و به مقایسه عشق و عرفان میپردازد. در اینجا، زهد و عزلت به عنوان موانع پیشرفت انسان تلقی شده و عشق و شراب به عنوان راهی برای تجربه زندگی و لذت از آن معرفی میشوند. بر اساس این شعر، کسانی که از زیباییهای زندگی و عشق چشم پوشی کنند، به بیراهه خواهند رفت و در نهایت به مرگ روحی میرسند.