نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است

غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست

ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به خاک

شیرخوار آداب می خوردن نمی داند که چیست

ناقصان آسوده اند از غم که ماه ناتمام

تا نگردد بدر، دل خوردن نمی داند که چیست

این جواب آن که می گوید نظیری در غزل

هر که دل را باخت دل بردن نمی داند که چیست

داغ عمر رفته افسردن نمی داند که چیست

آتش این کاروان مردن نمی داند که چیست

شعله را اشک کباب از سوختن مانع نشد

آتش سوزان نمک خوردن نمی داند که چیست

خار نتواند گرفتن دامن ریگ روان

رهنورد شوق، افسردن نمی داند که چیست

اهل صورت از خزان بی دماغی فارغند

غنچه تصویر، پژمردن نمی داند که چیست

گشت ذوق وعده سد راه جست و جو مرا

دست و پا گم کرده، پی بردن نمی داند که چیست

کشته تیغ شهادت در دو عالم زنده است

محو آب زندگی، مردن نمی داند که چیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به وصف حالاتی می‌پردازد که افراد در زندگی و عشق تجربه می‌کنند. شاعر با استفاده از استعاره‌ها و تصاویر زیبا، به ناتوانی انسان‌ها در درک عمیق احساسات و دشواری‌های زندگی اشاره می‌کند. او می‌گوید که برخی افراد معنای عشق و دل باختن را نمی‌فهمند و در مقابل دردها و رنج‌های زندگی بی‌خبرند. همچنین، تأکید می‌کند که کسی که از عمر خود افسرده است، نمی‌تواند معنای این غم را درک کند و زندگی را صرفاً به شکل ظاهری مشاهده می‌کند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که حتی در سختی‌ها و مرگ نیز زندگی و شوق وجود دارد که قابل درک نیست.