غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشت
آب خضر از دل سیاهی فکر اسکندر نداشت
خانمان سوزست برق بی نیازیهای حسن
ورنه آن آیینه رو حاجت به خاکستر نداشت
از بیابانی که سالم برد بیدردی مرا
غیر خون بی گناهان لاله دیگر نداشت
من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین
عشقبازی پله ای از دار بالاتر نداشت
چون هلال عید، دور جام یک دم بیش نیست
وقت آن کس خوش که چشم از چشم ساقی برنداشت
چشم خواب آلود ما مستغنی از افسانه بود
کشتی ما از گرانباری غم لنگر نداشت
بود صائب در گرفتاری حضور دل مرا
غیر دام اوراق ما شیرازه دیگر نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و موانع عاشقانه میپردازد. شاعر با بیان تصاویری از عشق و غم، به کمبودها و دشواریهای عاطفی اشاره میکند. او عشق را به عنوان یک تجربه خاص و فراتر از محدودیتهای دنیوی معرفی کرده و نشان میدهد که در ارتباط با معشوق، حتی مشکلات و غمها نیز نمیتوانند عشق را کاهش دهند. همچنین بر این نکته تأکید میکند که زیبایی و معنای واقعی عشق در لحظههای نابی نهفته است که باید از آنها بهرهبرداری شود. شاعر نسبت به جدایی و غم ناشی از آن واکنش نشان میدهد و در نهایت به عدم توانایی در فرار از این احساسات اشاره میکند.