نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۳۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت

چهره بی شرمیت رنگ خجالت برنداشت

شد بناگوشت سفید و بخت خواب آلود تو

در چنین صبحی سر از بالین غفلت برنداشت

پایت از رفتار ماند و پایی ننهادی به راه

ریخت دندان و لبت زخم ندامت برنداشت

با وجود رعشه پیری، کف لرزان تو

از گریبان تعلق دست رغبت برنداشت

هر که در فصل بهاران دانه اشکی نریخت

وقت خرمن خوشه ای جز آه حسرت برنداشت

در چنین هنگامه ای صائب دل بی شرم تو

پشت بیدردی ز دیوار فراغت برنداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی از ندامت و افسوس در زندگی می‌پردازد. شاعر به تصویر می‌کشد که چگونه فرد به رغم مشکلات و سالخوردگی، همچنان در جا می‌زند و از فرصت‌ها بهره نمی‌گیرد. او به خجالت و پشیمانی اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر کسی در زمان مناسب تلاش نکند و اشک نریزد، در پایان تنها حسرت خواهد داشت. در نهایت، شاعر از بی‌توجهی و عدم استفاده از فرصت‌های زندگی در حال حاضر انتقاد می‌کند.