نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت

برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت

آه دود تلخکامان کار خود را می کند

زلف پندارد مرا خاطر پریشان کرد و رفت

ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست

این شرر را کوهکن در سنگ پنهان کرد و رفت

وقت آن کان ملاحت خوش که از یک نوشخند

داغهای سینه ما را نمکدان کرد و رفت

هر که زین دریای پر آشوب سر زد چون حباب

تاج و تخت خویش را تسلیم طوفان کرد و رفت

پاس لشکر داشتن از خسروان زیبنده است

این نصیحت مور در کار سلیمان کرد و رفت

هر که بیرون آمد از دارالامان نیستی

چون شرر در اوج هستی یک دو جولان کرد و رفت

روزگار خوش عنانی خوش که چون سیل بهار

کعبه گر سنگ رهش گردید، ویران کرد و رفت

هر که صائب از حریم نیستی آمد برون

بر سر خشت عناصر یک دو جولان کرد و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تاثیری که زیبایی و عشق بر روح و ذهنش گذاشته صحبت می‌کند. بوی زلف محبوبش او را پریشان کرده و روزهای شادی‌اش را به پایان رسانده است. شاعر به تلخی‌ها و دردهای ناشی از عشق اشاره دارد و بیان می‌کند که هیچ نشانه‌ای از عشق واقعی وجود ندارد. او به یاد می‌آورد که لحظاتی از زیبایی و لذت می‌تواند زخم‌های عمیق روحی را ایجاد کند و هر کسی که از دنیا و دشواری‌ها فرار کند، در نهایت نمی‌تواند از سرنوشت خود بگریزد. در نهایت، شاعر به ناپایداری و گذرای زندگی اشاره دارد و تأکید می‌کند که هر شخصی باید با واقعیت‌های زندگی روبه‌رو شود.