نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت

در بهاران می توان داد دل از صهبا گرفت

دست بیداد فلک را زود کوته می کند

فتنه ای کز قامت رعنای او بالا گرفت

در کدامین ساعت سنگین ندانم کوه غم

در زمین سینه ما خاکساران جا گرفت

نیست در سوادگرانجان عشق خوش سودای ما

می توان از ما دو عالم را به یک ایما گرفت

دامن ریگ روان را خار نتواند گرفت

دست خالی ماند هر کس دامن دنیا گرفت

خوشه گوهر عوض داد و همان شرمنده است

قطره چندی که ابر ما ازین دریا گرفت

شور بالادست ما بر طاق نسیان می نهد

هر شرابی را که باید پنبه از مینا گرفت

گرچه چون ساحل سلاح من سپر افکندن است

می توانم تیغ موج از پنجه دریا گرفت

خانه دلگیر را درمان به صحرا می کنند

چیست یارب چاره آن دل که از صحرا گرفت؟

همت پست است دامنگیر ما بی حاصلان

ورنه کوه قاف را در زیر پر عنقا گرفت

بود صائب تیغ کوه بیستون بی آب و تاب

این شرار از تیشه من در دل خارا گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و قدرت عشق و دل‌باختگی اشاره می‌کند. او از عشق به عنوان لعل روح‌افزایی صحبت می‌کند که در بهار دل‌ها را شاداب می‌کند. شاعر از وزش بادها و فتنه‌هایی که از زیبایی معشوقش ناشی می‌شود سخن می‌گوید و به سنگینی غم در دل انسان‌ها اشاره می‌کند. او می‌گوید که عشق واقعی در جهان گم شده و کسانی که به دنیا وابسته‌اند، در واقع دست خالی خواهند ماند. شاعر به رابطه بین محبت و سختی‌ها اشاره دارد و می‌گوید که آرامش دل را تنها در طبیعت می‌توان یافت. در پایان، او به قدرت عشق اشاره می‌کند که می‌تواند در برابر مشکلات ایستادگی کند.