نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قطره خونی شد از دست نگارینش چکید

بس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت

دست کوتاه مرا شد تخته مشق امید

شانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت

پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می توان

از نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت

کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوق

جذبه مجنون عنان از دست محمل را گرفت

سرکشان را عشق می سازد به افسون چرب نرم

زیر پر، پروانه آخر شمع محفل را گرفت

مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگار

سگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت

طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست

دست خود بوسید هر کس دست سایل را گرفت

اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیست

از نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت

در طلب سستی مکن صائب که از صدق طلب

دست من در آستین دامان منزل را گرفت

هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت

بی تردد موجه اش دامان ساحل را گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت از عشق و longing سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که عشق با وجود سختی‌ها و موانع، توانایی به دست آوردن دل دیگران را دارد. شاعر از حالاتی چون ناتوانی، شوق و تسلط عشق بر عاشق می‌نویسد و اشاره می‌کند که در این بازی عشق، حتی بی‌توجهی نیز می‌تواند به آسیب منجر شود. او همچنین به اهمیت دلجویی و مهربانی اشاره می‌کند و نتیجه می‌گیرد که عشق واقعی نیازی به تدبیر و برنامه‌ریزی ندارد و با یک نگاه صادق می‌توان دل را به دست آورد. در نهایت، شاعر بر این باور است که کسانی که در جستجوی حقیقت و عشق هستند، در نهایت به ساحل امن می‌رسند.