نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قانع از صاف به دردست دماغی که مراست

روغن از ریگ کند جذب، چراغی که مراست

بس که از عشق تو هر لحظه به رنگی سوزم

بال طاس بود پای چراغی که مراست

می شود باز دل تنگ من از چین جبین

چوب منع است کلید در باغی که مراست

دانه سوخته، از برق چه پروا دارد؟

چه کند ناخن الماس به داغی که مراست؟

نرسد نشأه دیدار به دل از چشمم

که ز من تشنه تر افتاده ایاغی که مراست

نرسد از دم گرمم به ضعیفان آسیب

می دهد کوچه به پروانه چراغی که مراست

دلگشاتر بود از دامن صحرای بهشت

صائب از رخنه دل کنج فراغی که مراست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و نگرانی از جدایی می‌پردازد. شاعر از درد و سوز عشق سخن می‌گوید و به ویژگی‌های خاصی که در رابطه عاشقانه‌اش وجود دارد، اشاره می‌کند. او نسبت به دلبستگی‌اش به معشوق بسیار حساس و آسیب‌پذیر است و از زیبایی‌ها و آتش عشق گله‌مند است. در نهایت، شاعر به مرزهای روحی و احساسی عمیق خود اشاره می‌کند و می‌خواهد که عشقش در عین رنج و مشکلاتش، برایش دلگشا و آرامش‌بخش باشد.