نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۲۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته است

تا که دیگر به تماشای گلستان رفته است؟

از لب یار به پیغام بسازید که خضر

بارها تشنه ازین چشمه حیوان رفته است

بوی خون می رسد از تربت مجنون به مشام

شیر هر چند که بیرون ز نیستان رفته است

دشت دریا شده و چشم غزالان عنبر

تا که امروز ازین بادیه گریان رفته است؟

یوسف مصر شد از بند به خوابی آزاد

یوسف ماست که از یاد عزیزان رفته است

مگشا لب به شکرخنده شادی زنهار

که گل از باغ به این زخم نمایان رفته است

می کشد ناز گل از هر سر خاری صائب

بلبل ما ز قفس تا به گلستان رفته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به بیان حسرت و دلتنگی می‌پردازد و از غم جدایی و فقدان صحبت می‌کند. غنچه‌ای که از گلستان جدا شده و به تماشای زیبایی‌ها نمی‌تواند برود، و نیز یادی از مجنون و یوسف که هر یک به نوعی از یاد عزیزان خود دور افتاده‌اند. بوی خون از تربت مجنون و غمبار بودن طبیعت، دلالت بر درد و رنجی دارد که از جدایی ناشی می‌شود. در این بین، نسبت به شادی‌های بی‌مورد و سطحی هشدار داده می‌شود، زیرا گل‌ها نیز با زخم‌ها و رنج‌هایشان به دنیا آمده‌اند. همچنین، بلبل که به گلستان می‌رود، نمادی از امید و آرزو در میان غم‌هاست.