نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۳۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است

برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است

نیشتر می شکند در جگرم موی سفید

رعشه از خنده صبحم به چراغ افتاده است

آتشم در جگر از دیدن خورشید افتاد

یارب این پنبه خونین ز چه داغ افتاده است؟

این سیه مستی از اندازه می افزون است

چشم میگون که بر چشم ایاغ افتاده است؟

باده زنگ از دل مینا نتوانست زدود

تیرگی لازمه پای چراغ افتاده است

صائب از خامه من عنبر تر می ریزد

فکر آن زلف مرا تا به دماغ افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به درد و رنج درونی بیان می‌کند. او از آتش و خشکی مغزش صحبت می‌کند و به نوعی احساس ناامیدی و اندوه را به تصویر می‌کشد. تصاویر شعری نشان‌دهنده دلتنگی و اندوهی است که ناشی از دیدن خورشید و تغییرات زندگی است. در واقع، شاعر با استفاده از تصاویری چون "نیشتر در جگر" و "پنبه خونین" به بیان دردهای عاطفی و روحی خود می‌پردازد و در نهایت به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند که در دلش اثر گذاشته است.