نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از دل خم می گلرنگ به جام آمده است

آفتاب عجبی بر لب بام آمده است

باده در سلسله تاک ندارد آرام

لب میگون تو تا بر لب جام آمده است

سرو چون سبزه خوابیده زمین گیر شده است

قد رعنای که دیگر به خرام آمده است؟

اشک حسرت شده در ساغر خضر آب حیات

تا دگر تیغ که بیرون ز نیام آمده است؟

هاله از غیرت من حلقه ماتم شده است

تا به دلجوییم آن ماه تمام آمده است

از سیاهی چه خیال است برآید داغش

هر عقیقی که گرفتار به نام آمده است

ای بسا خام که بسیار به از پخته بود

عیب عنبر نتوان کرد که خام آمده است

می کند جوش گل و ناله بلبل فریاد

که ز می توبه درین فصل حرام آمده است

سیری از حرص مدارید توقع زنهار

که تهی چشم تر از حلقه دام آمده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت دختران و لحظات دلنشین زندگی می‌پردازد. شاعر از زیبایی گل‌ها و رنگ باده صحبت می‌کند و می‌گوید آفتاب در اوج خود قرار دارد. او به یادآوری می‌آورد که شراب در دل تاک‌ها آرام ندارد و لبان زیبا جذبه‌ای دارند. همچنین از زوال و خواب سروها و دلتنگی‌های عاشقانه اشاره دارد. اشک حسرت در ساغر آب حیات به تصویر کشیده شده و حس غیرت و عشق نیز در شعر نمود پیدا می‌کند. شاعر به بلبل و گل‌ها اشاره می‌کند و از می‌نوشی در فصلی حرام یاد می‌کند و در نهایت به مخاطب هشدار می‌دهد که از حرص و توقع بیش از حد پرهیز کند چرا که ممکن است تهی و ناامید بماند.