نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

مستیِ چشم تو در مرتبه هشیاری است

خوابِ آهونگهان شوختر از بیداری است

دوزخ اهل نظر، پاس نگه داشتن است

چه بهشتی است که معشوقه ما بازاری است!

راه عشق از خودی توست چنین پست و بلند

اگر از خویش برآیی، همه جا همواری است

تا درین دایره ای، خون خور و خاموش نشین

که در آغوش رحم، کار جنین خونخواری است

عافیت می طلبی، پای خم از دست مده

که بلاها همه در زیر سر هشیاری است

نسبت فقر به هر بی سر و پا نتوان کرد

شال پیچیدن این قوم ز بی دستاری است

در کمین است که صیدی نجهد از دامش

غنچه خسبیدن زهاد نه از دینداری است

(کار ما نیست سر زلف سخن شانه زدن

اینقدر هست که یک پرده به از بیکاری است!)

نسبتش با همه جا و همه کس یکسان است

هر که چون صائب از آیین تکلف عاری است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفهوم عشق و تجربیات انسانی از دیدگاه عارفانه می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که دوزخ و بهشت در دستان خود ماست و عشق حقیقی از درون انسان آغاز می‌شود. او تأکید دارد که اگر از خود جدا شویم و به درون خود نگاهی عمیق بیندازیم، همه چیز آسان‌تر می‌شود. همچنین شاعر به وضعیت انسان‌ها توجه می‌کند و بیان می‌کند که عافیت واقعی در آگاهی و هوشیاری است و نباید گرفتار ظواهر و بی‌محتوایی شد. در نهایت، شاعر به غفلت و خواب آلودگی انسان‌ها در دنیای مادی اشاره کرده و هر عملی که به عشق و آگاهی نزدیک‌تر باشد را ارزشمند می‌داند.