نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است

واله آیه رحمت نشدن بی بصری است

بر خود از خجلت آن موی میان می پیچد

مور هر چند که مشهور به نازک کمری است

ناله من چه کند با تو که شور محشر

کوه تمکین ترا قهقهه کبک دری است

چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟

من که هر موج سرابم به نظر بال پری است

بر دل من که زبی همنفسی غنچه شده است

نفس سوخته عشق نسیم سحری است

همچو خورشید به یک چشم جهان را دیدن

نیست از نقص بصیرت که ز روشن گهری است

از بصیرت نبود خرج تماشا گشتن

چشم پوشیدن از اوضاع جهان دیده وری است

ساده لوحان حریصش به گره می بندند

گرچه چون ریگ روان خرده جانها سفری است

هر کمالی است در اینجا به زوال آبستن

تیغ خود را چو سپر کرد مه نو سپری است

نیست ممکن که نلرزد ز شکستن بر خویش

شیشه هر چند که در کارگه شیشه گری است

این که از شهپر طاوس مگس ران سازند

در زمین سیه هند، گل جلوه گری است

صائب از داغ غریبی به وطن می سوزد

همچو یعقوب مقیمی که عزیزش سفری است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات و تجربیات عمیق انسانی می‌پردازد. شاعر با اشاره به مفاهیمی چون عشق، غم و زیبایی، به نوعی گفتگو با خود و جهان را صورت می‌دهد. او به بصیرت و بینش در زندگی اشاره کرده و از چالش‌ها و تردیدهایی که انسان‌ها در مسیر شناخت و تجربه با آن روبرو هستند صحبت می‌کند. احساس تنهایی و درد ناشی از دوری از محبوب نیز در این ابیات به چشم می‌خورد، و با استعاره‌هایی زیبا بر غم و غریبی خود تاکید می‌کند. در نهایت، شاعر به ناپایداری زندگی و کمالات اشاره کرده و نشان می‌دهد که تمامی زیبایی‌ها در معرض زوال و تغییر هستند.