نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۹۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست

زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست

نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام

منزل دور مرا پا و سری پیدا نیست

لاله ها را ز سر داغ سیاهی برخاست

شب ما سوختگان را سحری پیدا نیست

یوسف از چاه برون آمد و عنقا از قاف

از دل گمشده ما اثری پیدا نیست

مگر از روزنه دل نفسی راست کنیم

ورنه زین خانه تاریک دری پیدا نیست

بجز از آبله پا که کنندش پامال

در همه روی زمین دیده وری پیدا نیست

ز اهل دل آنچه به جا مانده زبان لاف است

همه برگ است بر این نخل بری پیدا نیست

بر میاور ز صدف گوهر خود را صائب

که درین دایره صاحب نظری پیدا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر ابراز ناامیدی و فقدان عشق و محبت را نشان می‌دهد. شاعر به فقدان اثر و نشانه‌ای از محبت اشاره می‌کند و می‌گوید که در دل های سوخته خبری نیست. او از دوری منزل و عدم مشاهده نشانه‌هایی از آغاز و انجام عشق رنج می‌برد. همچنین به شب‌هایی که در آن سوختگان بر اثر عشق منتظر سحرند، اشاره می‌کند و از حال یوسف و عدم نشانی از دل گمشده خود می‌گوید. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که در این دنیای تاریک و بی‌نشانه، تنها اگر از دل نفس درست کنیم، شاید بتوانیم نوری پیدا کنیم و از گوهر وجود خود بهره‌برداری کنیم، چرا که در این دایره کسی به جز خودش نمی‌تواند به ما نوری دهد.