نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

که این نمک ز تبسم در آتشم انداخت؟

که شور در دل و جان مشوشم انداخت

چو تیر راست، گریزان ز کجروی بودم

فلک چرا چو کمان در کشاکشم انداخت؟

خبر نداشت که آتش مراست آب حیات

کسی که همچو سمندر در آتشم انداخت

بهشت نقد ترا باد روزی ای ساقی

که بیخودی به عجب عالم خوشم انداخت!

عطیه ای است سزاوار قهر یار شدن

چه شد که از نظر لطف، مهوشم انداخت؟

ز اشک ساخته، پروانه وار شمع مرا

به آب راند و به دریای آتشم انداخت

شدم ز بند غم آزاد آن زمان صائب

که دل به حلقه آن زلف دلکشم انداخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از تأثیرات عشق و زیبایی معشوق صحبت می‌کند. او به نوعی دچار درد و شوق است؛ نمک تبسم معشوقش او را در آتش می‌اندازد و احساس شور و اشتیاق در دلش می‌آفریند. اگرچه او سعی دارد از کج‌روی و اشتباهات دوری کند، ولی سرنوشت او را در کشاکش قرار می‌دهد. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و آن را مشابه بهشت می‌داند. عشق او چنان قوی است که باعث می‌شود او از بند غم آزاد شود و در جذب زلف معشوق غرق گردد. به طور کلی، این شعر تجربه‌های عاشقانه و عواطف شدید شاعری را به تصویر می‌کشد.