نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز شرم در حرم وصل جان محرم سوخت

فغان که تشنه ما در کنار زمزم سوخت

گذشت پرتو روی تو بر بساط چمن

عقیق لاله و گل در دهان شبنم سوخت

بس است سوختن خارزار تهمت را

به نور چهره چراغی که شرم مریم سوخت

ز حد گذشت چو باران، ز برق کمتر نیست

بهار و باغ من از گریه دمادم سوخت

ز چرب نرمی بدباطنان ز راه مرو

که داغهای من از چشم نرم مرهم سوخت

ز انقلاب جهان زینهار امن مباش

که شمع سور مکرر برای ماتم سوخت

دل گرفته ما را به حال خود بگذار

که در گشودن این غنچه صبح را دم سوخت

ز چشم خیره تردامنان مشو ایمن

که گل به آتش سوزان ز چشم شبنم سوخت

همان ز خنده بیجا به مرگ خویش نشست

اگر چه برق فنا خانمان عالم سوخت

همان چراغ مرا نیست روشنی صائب

اگر چه از نفس گرم من دو عالم سوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عواطف عمیق و پیچیده خود اشاره می‌کند. او از حس شرم و سوختن در عشق سخن می‌گوید، به ویژه در حرم وصال. تشنگی و درد عاشقانه‌اش در کنار زلالی و زیبایی گل‌ها و شبنم‌ها به تصویر کشیده می‌شود. شاعر به احساس آسیب‌پذیری خود در برابر تهمت‌ها و بدعهدی‌ها اشاره می‌کند و بر لزوم احتیاط در مواجهه با دنیا تأکید می‌کند. او از درد و رنج‌هایش صحبت می‌کند و به ناامنی‌هایی که از نگاه دیگران ناشی می‌شود، می‌پردازد. در نهایت، شاعر احساس ناامیدی و یأس خود را به تصویر می‌کشد و به این نکته اشاره می‌کند که نور و روشنی‌اش نیز به خاطر درد و غم‌هایش در حال سوختن است.