نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

پرستشی که مدام است می پرستی ماست

شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست

اگر چه هستی ما چون حباب یک نفس است

دل پر آبله بحر از هواپرستی ماست

ز بخل نیست اگر بسته ایم راه سؤال

در آستین کف سایل ز پیشدستی ماست

نهشت در سر ما مغز، پوچ گوییها

فنای خرمن هستی ز باد دستی ماست

عروج مهر کند عمر سایه را کوتاه

بلند پایگی آسمان ز پستی ماست

ز خود برآمدگانند محو حق صائب

گرفته ماه تمام از غبار هستی ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان معانی عمیق و فلسفی درباره وجود و هستی می‌پردازد. شاعر می‌گوید که پرستش مداوم و بی‌هدف ما معضلی است که در زندگی‌امان وجود دارد و شب بی‌صباحتی که در آن غرق شده‌ایم، نشان‌دهنده‌ی افسردگی و ناامیدی ماست. وجود انسان‌ها مانند حبابی است که به سرعت از بین می‌رود و دل ما پر از آرزوها و تمایلات غیرواقعی است. همچنین، شاعر به انتقاد از عدم پرسشگری و جستجوی حقیقت در زندگی می‌پردازد و اشاره می‌کند که ما به دلیل خساستی نمی‌پرسیم و در سر ما پر از گویندگان بی‌محتواست. در نهایت، شاعر می‌گوید که انسان‌ها در جستجوی حق و حقیقت باید از غبار دنیا عبور کنند تا به وضوح برسند، زیرا وجود فیزیکی ما در برابر معانی بزرگ هستی، تنها یک سایه است.