نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

گنه به ارث رسیده است از پدر ما را

خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست

فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست

خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست

مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل

که این دریچه به جنت مقابل افتادست

علاج نیش ملامت نمی توانم کرد

مرا که سینه ز پیکان حصار فولادست

به طوق فاخته دارد علاقه خلخال

فسانه ای است که سرو از تعلق آزادست

بلاست وصل چو دل بیقرار می افتد

ز قرب شعله نصیب سپند فریادست

توان به خامشی از عمر کام دل برداشت

کمند آهوی رم کرده، خواب صیادست

چرا به نعل بها جان نداد گلگون را؟

به خون گرم تپیدن سزای فرهادست

سماع طایر بسمل بلند می گوید

که صبح عیدی اگر هست، تیغ جلادست

به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را

دلش خوش است که داد سخنوری دادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر نکاتی را از زندگی و تجربه‌های خود بیان می‌کند. او به یادگیری از پیر خرابات اشاره دارد و می‌گوید که علم و شناخت به تنهایی ارزش ندارد. گناهان به ما به ارث رسیده و خطاهای بشری از ابتدا وجود داشته است. او به زودی و زوال زیبایی‌ها اشاره می‌کند و حسرت می‌خورد که حال انسان‌ها به زهر بی‌اعتنایی عادت کرده است. شاعر بر این باور است که در این دنیا، هر چیزی ممکن است به جنت و سعادت منتهی شود، اما انسان‌ها باید مراقب دل‌شکستگی‌های خود باشند. او از درد و رنج‌های ناشی از ملامت صحبت می‌کند و به شدت بر بی‌پناهی خود در برابر این مشکلات تأکید می‌کند. شاعر همچنین به تأثیر عشق و وصل بر دل اشاره می‌کند و از ناکامی در عشق و احساس تنهایی سخن می‌گوید. او از نیش ملامت رنج می‌کشد و در عین حال به واقعیت‌های تلخ زندگی اعتراف می‌کند. در نهایت، او به خود و دیگران یادآوری می‌کند که سخن گفتن بدون عمق و معنا، فقط به دل‌خوشی ظاهری منجر می‌شود و ارزشی ندارد.