غزل شمارهٔ ۱۶۷۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به حرف سرد نصیحت زوال ما بندست
هلاک شمع به یک سیلی صبا بندست
درین محیط که باید گرفت سر به دو دست
به جمع کردن اسباب، دست ما بندست
دعا کنیم که در بیضه بال تیر شود
اگر سعادت ما در پر هما بندست
چه حاجت است به رهبر خداشناسی را؟
نگاه کن سر تار نفس کجا بندست
بیا به منزل ما این طلسم را بشکن
که مدتی است ره کشور وفا بندست
ز رقص برگ خزان دیده می توان دانست
که برگ عیش به سر رشته فنا بندست
به این خوشیم که گرد گناه ما صائب
به ابر رحمت پیشانی حیا بندست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعری در این اشعار به بیان اندیشهها و احساسات خود درباره زندگی و سرنوشت میپردازد. او اشاره میکند که نصیحتها و توصیههای دیگران ممکن است مانع از پیشرفت و رفع مشکلات شوند. به همین ترتیب، او به fragility زندگی و سرنوشت و ارتباط آن با دعا و امید صحبت میکند. در متن، نیاز به درک عمیق خود و پیوند با خدا نیز به تصویر کشیده شده است. در نهایت، شاعر در مییابد که حال و آینده به خوبی و رحمت خدا وابسته است و باید به شکستن قفل ناامیدی و ناکامیها بپردازد.