نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا

کز دل سخت است در زیر قبا جوشن مرا

هر چه را خورشید سوزد، برنیاید دود ازو

نه ز بی دردی بود از آه لب بستن مرا

با دل روشن، ز نور عاریت مستغنیم

گل فتد از مهر و مه در دیده روزن مرا

داشتم چندین گل بی خار چشم از سادگی

زخم خاری هم نشد روزی ازین گلشن مرا

در کمین دارد پریشان خاطری جمعیتم

پر برون آرد چو موران، دانه در خرمن مرا

با تهیدستی درین دریای گوهر چون صدف

صد یتیم از اشک افتاده است در دامن مرا

از هوای تر شود آیینه‌ام تاریک تر

هیچ باغ دلگشایی نیست چون گلخن مرا

از نسیم شکر، ناف آهوی مشکین کنم

از دهان شیر سازد چرخ اگر مسکن مرا

از نفس هر چند چون عیسی روان بخشم به خلق

آب می‌باید گرفت از چشمه سوزن مرا

از زبان آتشینم گرچه محفل روشن است

نیست چون شمع از تهیدستی دو پیراهن مرا

گرچه دارم تازه، روی باغ را در بر گریز

نیست چون سرو از تهیدستی دو پیراهن مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق تنهایی و غم شاعر اشاره دارد. شاعر بیان می‌کند که هیچ دشمنی نمی‌تواند او را از درد درونی‌اش رهایی بخشد و هرچقدر که مشکلات زندگی او را در فشار قرار دهند، باز هم از درد درونی‌اش رها نمی‌شود. او از زندگی و زیبایی‌هایش از جمله گل‌ها و خاطرات زیبای گذشته صحبت می‌کند، اما می‌داند که همیشه زخم و تلخی در دل داشته است. شاعر به کمبودها و فقر عاطفی و مادی خود اشاره کرده و تأکید می‌کند که با وجود نیکوکردن و کمک به دیگران، همچنان احساس بی‌پناهی می‌کند. او به تصویرهایی از ناکامی و تاریکی در زندگی‌اش اشاره دارد و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که تنهایی و حس تهیدستی، او را همواره همراهی می‌کند.