نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۰۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به آه برق عنان من آسمان تنگ است

که بر خدنگ قضا، خانه کمان تنگ است

جنون فضای بیابان عشق می خواهد

رباط عقل به این لشکر گران تنگ است

به گوشه دل ما چون بر توانی برد؟

که بر غزال تو صحرای لامکان تنگ است

چگونه بلبل ما زان چمن برون نرود

که از هجوم صفا جای باغبان تنگ است

سیاه خانه نشینان لامکان دشتیم

به خیل حشمت ما عرصه مکان تنگ است

زبان ز عهده گفتار چون برون آید؟

بر این محیط سبکسیر، ناودان تنگ است

به قدر وسع معاش است خلق را میدان

عجب نباشد اگر خلق مفلسان تنگ است

شکنج زلف تو دست کدام دل گیرد؟

به زایران حرم، راه نردبان تنگ است

کدام نعمت الوان به این رسد صائب؟

که تنگ روزیم و یار را دهان تنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تصویر کشیدن احساسات و محدودیت‌های انسانی در عشق و زندگی می‌پردازد. شاعر به تنگناها و دشواری‌هایی اشاره دارد که در عشق و وجود خود احساس می‌کند، از جمله تنگ بودن فضاها و مکان‌ها. او همچنین به دیوانگی و نیاز به آزادی در عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی در دل و زندگی، تنگنایی وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که در این شرایط، افراد نمی‌توانند به راحتی از نعمت‌ها و زیبایی‌های زندگی بهره ببرند و این مشکلات باعث می‌شود که بسیاری از افراد در فقر و تنگنا باشند.