غزل شمارهٔ ۱۷۲۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است
اگر چه دارد خسرو طلای دست افشار
تصرف دل شیرین به دست کوهکن است
ز مرگ، مرده دلان از طلب فرو مانند
وگرنه جامه احرام اهل دل کفن است
اگر ز چشم غلط بین نقاب بردارند
زلال خضر نهان در سیاهی سخن است
مشو به مرتبه پست از سخن قانع
که طول عمر به قدر بلندی سخن است
یکی است معنی اگر لفظ بی شمار بود
یکی است یوسف اگر صد هزار پیرهن است
یکی هزار شد از خط صفای او صائب
اگر چه سبزه بیگانه دشمن چمن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به موضوعاتی چون ارزش واقعی افراد و معنا در زندگی اشاره دارد. شاعر میگوید که کسی که در وطن است، نام بلند و معروفی نخواهد داشت و ارزش واقعی به سادگی در دلها نهفته است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که ظواهر و زینتها نمیتوانند ارزش واقعی یک فرد را نشان دهند. زندگی و صفای درونی فرد مهمتر از ظواهر است و انسانها باید به عمق معانی پی ببرند تا واقعاً درک کنند که چه چیزی ارزشمند است. در نهایت، شاعر بر این باور است که معانی عمیقتر از ظواهر هستند و انسانها باید در پی حقیقت و صداقت در زندگی باشند.