غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به فکر چاره فتادن جگر گداختن است
علاج درد چو مردان به درد ساختن است
مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل
که شمع بیش ز پروانه در گداختن است
توان به خانه خرابی ز گنج شد معمور
ترا مدار چو طفلان به خانه ساختن است
تو از رعونت خود می کشی ز خلق آزار
هدف نشانه ناوک ز قد فراختن است
ز زخم نیست مرا طالعی چو صید حرم
وگرنه شیوه خورشید تیغ آختن است
سخن ز دست نوازش زند به دل ناخن
که ساز باعث خوشوقتی از نواختن است
صفای آینه دل درین جهان، موقوف
به نقش نیک و بد و خوب و زشت ساختن است
به آه گرم دل سخن نرم گرداندن
ز سنگ خاره به تدبیر شیشه ساختن است
فغان که نرم شد جان سخت ما صائب
به بوته ای که در او سنگ در گداختن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی دردها و چالشهای زندگی و عشق میپردازد. شاعر از چگونگی مواجهه با مشکلات و دردها صحبت میکند و میگوید که باید در برابر سختیها ایستاد و به آنها پاسخ داد. عشق به عنوان یک احساس عمیق و سوزان توصیف میشود که در آن شمع بیش از پروانه در آتش خود میسوزد. همچنین به این نکته اشاره میکند که منزلت واقعی در زندگی به تلاش و ساختن برمیگردد و نباید همچون کودکان تنها منتظر بود. شاعر در نهایت از قدرت هنر و صنعت صحبت میکند و میگوید که با تدبیر و احساس میتوان از سختیها زیبایی خلق کرد. این شعر به نوعی دعوت به فراق و صبر در زندگی است.