غزل شمارهٔ ۱۷۲۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سیاه روی عقیق از جدایی یمن است
کبود چهره یوسف ز دوری وطن است
ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوس
همیشه خلوت من در میان انجمن است
ز تهمت است چه اندیشه پاکدامن را؟
که صبح صادق یوسف ز چاک پیرهن است
اگر حیات ابد خواهی از سخن مگذر
که آب خضر نهان در سیاهی سخن است
ز مرگ، روز هنرور نمی شود تاریک
که برق تیشه چراغ مزار کوهکن است
برون میار سر از کنج خامشی زنهار
که در گداز بود شمع تا در انجمن است
سفینه اش به سلامت نمی رسد به کنار
به چار موجه صحبت دلی که ممتحن است
ز بس که مرده دل افتاده ای نمی بینی
که چهره تو ز موی سفید در کفن است
به آب خضر تسلی نمی شود صائب
دهان سوخته جانی که تشنه سخن است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و جدایی است و احساسات عاشقانه و دردهای درونی را به تصویر میکشد. شاعر به جدایی و تأثیر آن بر روح و جسم انسان اشاره میکند و تأکید میکند که سخن گفتن و بیان احساسات، کلیدی برای دستیابی به حیات و آرامش است. همچنین به اهمیت یاد و خاطره و نقش هنر در زندگی اشاره میکند و نشان میدهد که در دل اندوه، هنوز امیدهایی وجود دارد. در نهایت، شعر به ناکامی و عدم امکان رسیدن به آرامش و تسلی در غم اشاره میکند.