نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من است

بهار برگ خزان دیده ای ز باغ من است

ز درد و داغ، بهاری است عشق شورانگیز

که سنبلش ز پریشانی دماغ من است

اگر به شیشه گردون کنند، می شکند

ز جوش عشق شرابی که در ایاغ من است

دلی که سوخت به داغ خلیل، می داند

که آتش دگران است عشق و باغ من است

اگر چه کنج لب یار را حلاوتهاست

کجا به چاشنی گوشه فراغ من است؟

غبار دیده یعقوب، سد راه شده است

وگرنه یوسف گم گشته در سراغ من است

دگر دل که خراشیده ام نمی دانم؟

که ناخن مه نو در کمین داغ من است

مرا چگونه کند صائب آسمان خس پوش؟

که نور روزن خورشید از چراغ من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی پرداخته است. شاعر عشق را همچون بهشتی در دل خود می‌بیند و بهار را به قیاس با زیبایی و شور آن می‌آورد. او از درد و رنج‌های ناشی از عشق سخن می‌گوید و اشاراتی به آتش و داغی که در وجودش حس می‌کند دارد. همچنین، به محدودیت‌هایی که در عشق و جدایی وجود دارد، اشاره کرده و با تصاویری چون یوسف گم گشته و غبار دیده یعقوب، احساس تنهایی و فراق را به تصویر می‌کشد. در نهایت، او به تلاش برای درک عشقی عمیق و نور زندگی اشاره می‌کند.