نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چراغ خلوت جان روشنایی سخن است

بهار زنده دلان آشنایی سخن است

اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسد

یقین شناس که از نارسایی سخن است

ز نقطه تخم محبت فشانده در دلها

ز نوخطان که به مردم ربایی سخن است؟

چو غنچه سر به گریبان خود فرو بردن

گل سر سبد آشنایی سخن است

ز شاهدان معانی جدا شدن سخت است

دل دو نیم قلم از جدایی سخن است

مکیدن سر انگشت خامه چون طفلان

گواه بی کسی و بینوایی سخن است

ز خنده اش جگر شیر آب می گردد

که را تحمل تیغ آزمایی سخن است؟

زلال خضر، گره در سیاهی ظلمات

چو خون مرده ز شرم روایی سخن است

قلم به تیغ ازین راه سر نمی پیچد

چه لذت است که در جبهه سایی سخن است

شکست زلف سخن می شود درست از من

دل شکسته من مومیایی سخن است

گداییی که به آن فخر می توان کردن

میان اهل سخاوت، گدایی سخن است

گذشت عمر مرا چون قلم درین سودا

همان مقدمه آشنایی سخن است

اگر سکندر از آیینه ساخت لوح مزار

چراغ تربت من روشنایی سخن است

کجاست شهرت من پای در رکاب آرد

هنوز اول عالم گشایی سخن است!

مرا چو معنی بیگانه مغتنم دانید

که آشنایی من آشنایی سخن است

گذاشتی سر خود چون قلم درین سودا

دگر که همچو تو صائب فدایی سخن است؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره اهمیت و زیبایی کلام و سخنرانی است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که کلام اگر به دل نرسد، ارزشمند نیست و بی‌نقصی در بیان احساسات و معانی وجود دارد. او تشبیهاتی زیبا از گل‌ها و عشق می‌آورد و می‌گوید که جدایی و دوری از معانی سخت است. همچنین به زشتی و تلخی زندگی بدون کلام اشاره می‌کند و همچنین نکته‌هایی از گدا بودن در دنیای سخاوت را مطرح می‌سازد. در نهایت، شاعر به ذات خود و جایگاهش در عرصه سخن می‌پردازد و می‌گوید که آشنایی با کلام و سخن از ارزش‌های بالای انسانی است.