نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۳۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که معنی بیگانه آشنای من است

نهال خامه من باغ دلگشای من است

چو نقش، پا ننهم از گلیم خود بیرون

حصار عافیت من ز نقش پای من است

به فکر باغ و غم آسیا چرا باشم؟

که آسمان و زمین باغ و آسیای من است

هزار خوشه پروین به نیم جو نخرم

که رزق من ز دو چشم ستاره زای من است

به پاکی گهر من چرا ننازد بحر؟

که خانه صدفش روشن از صفای من است

ز مهر کاسه دریوزه چون به کف دارد؟

اگر نه صبح گدای در سرای من است

نه آتشم که مرا خار دستگیر بود

چو آفتاب همان نور من عصای من است

درین زمانه که بر شرم پشت پا زده اند

منم که روی نگاهم به پشت پای من است

ز روی بستر گل شبنمم چو برخیزد

ز گرد بالش خورشید متکای من است

به چشم ظاهر اگر تیره ام چو خاکستر

هزار آینه رو، تشنه لقای من است

غبار خاطر من طرفه عالمی دارد

که از درون خورش و از برون قبای من است

ز آستان قناعت کجا روم صائب؟

که فرش و بستر و بالین و متکای من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس عمیق و تعلق شاعر به دنیای درونی و بیرونی‌اش می‌پردازد. شاعر با اشاره به بیگانه بودن در دنیای عادی، از ارزش و زیبایی درونی خود سخن می‌گوید و معتقد است که خوشبختی و آرامش او از خود او ناشی می‌شود، نه از دنیای مادی. همچنین به تضاد میان ظاهر و باطن اشاره می‌کند و تأکید دارد که حقیقت وجودی‌اش بسیار غنی‌تر از آنچه در ظاهر دیده می‌شود. در نهایت، شاعر به قناعت و رضایت از آنچه دارد اشاره می‌کند و می‌گوید که همه چیزهایی که برایش ارزشمند است، در درون خودش و در دنیای شخصی‌اش نهفته است.