نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هنوز خط ز لب یار برنخاسته است

غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است

ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم

وگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است

مکن به دل سیهان پند خویش را ضایع

که خون مرده به صد نیشتر نخاسته است

نچیده است گل از روی دولت بیدار

ز خواب هر که به روی تو برنخاسته است

ز لرزش دل عشاق کی خبر داری؟

که آه سرد ترا از جگر نخاسته است

ز تندباد حوادث نمی روم از جای

فتاده ای چو من از خاک برنخاسته است

ز محفلی که مرا جستن است در خاطر

سپند از آتش سوزنده برنخاسته است

مکن به سنگدلان صرف آبرو صائب

که هیچ ابر ز آب گهر نخاسته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس ناامیدی و دلتنگی خود اشاره می‌کند. او از غیاب یار و تأثیرات منفی فتنه‌ها و سختی‌ها سخن می‌گوید و می‌گوید که از افتخارات و خوشی‌ها خبری نیست. او به دیگران هشدار می‌دهد که به دل سیاهاندیشان توجه نکنند زیرا قصد آسیب رساندن ندارند. همچنین از عشق و شور و شوقی که در دل عاشقان وجود دارد یاد می‌کند و به ناامیدی ناشی از حوادث زودگذر زندگی اشاره دارد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که نباید در مقابل سنگدلی دیگران تسلیم شد و از تلاش برای حفظ آبرو و حیثیت غافل شد.