نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گشاد دل به سخنهای آشنا بسته است

نشاط گل به سبکدستی صبا بسته است

تو گم نگشته ای از خویشتن، چه می دانی

که شمع رشته به انگشت خود چرا بسته است؟

مکن ملاحظه از شرم، حرف ما بشنو

که این طلسم به یک حرف آشنا بسته است

ز نقش اطلس و دیبا موافقت مطلب

که نقشهای موافق به بوریا بسته است

گناه روی به آیینه می کند نسبت

سیه دلی که کمر در شکست ما بسته است

چو موج محو شو اینجا که تخته تعلیم

در رسیدن دریا به ناخدا بسته است

ندیده سختی از ایام، دل نگردد نرم

که روسفیدی گندم به آسیا بسته است

فراغبال درین بوستان نمی باشد

که بوی سنبل و گل، دام در هوا بسته است

قدم ز خاک شهیدان کشیده ای عمری است

نصیحت که به پای تو این حنا بسته است؟

نماند ناخن تدبیر در کفم صائب

که این گره به سر زلف مدعا بسته است؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مضامینی چون عشق، غم، و دانش اشاره می‌کند. او از گشودگی دل و سخن گفتن با آشنایان می‌گوید و به زیبایی گل و طبیعت اشاره می‌کند. تلاش می‌کند تا فهمی عمیق‌تر از خود و زندگی را به مخاطب منتقل کند و به تأثیرات زمان و حوادثی که بر انسان می‌گذرد، اشاره می‌کند. همچنین، شاعر به نکته‌ای اشاره می‌کند که چگونه انسان‌ها تحت تاثیر روابط و احساسات خود قرار دارند و با یادآوری سختی‌ها و چالش‌های زندگی، عزم و اراده خود را می‌سنجد. در نهایت، او به نقش اعتقادات و سنت‌ها در زندگی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که هیچ چیز بدون دلیل نیست.