نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به هیچ و پوچ مرا عمر چون شرر بسته است

ز خود برون شدن من به یک نظر بسته است

اثر ز جنت دربسته در جهان گر هست

ازان کس است که بر روی خلق در بسته است

شود ز روزن و در خانه ها غبارآلود

صفای سینه به پوشیدن نظر بسته است

مرا رفیق موافق به وجد می آرد

عزیمت سفر من به همسفر بسته است

کند جلای وطن دیده ور عزیزان را

که تا به بحر بود، دیده گهر بسته است

به خرج آتش سوزنده می رود چو شرار

چو غنچه در گره خویش هر که زر بسته است

جز این که هر نفس از پیچ و تاب می کاهد

چه طرف رشته ز نزدیکی گهر بسته است؟

مرا ز داغ، دل تیره می شود روشن

جلای سوخته من به این شرر بسته است

به آه سرد دل من چو غنچه باز شود

گشاد من به هواداری سحر بسته است

به خون خویش محال است سرخ رو نشود

ستمگری که ترا تیغ بر کمر بسته است

چنان که راحت چشم است در ندیدنها

حضور گوش به نشنیدن خبر بسته است

چرا غم دگران می کند پریشانم

اگر نه رشته جانها به یکدگر بسته است؟

صدای طبل رحیل است شادیانه او

کسی که توشه به اندازه سفر بسته است

به خرج می رود آخر درین جهان صائب

چو سکه هر که دل خویش را به زر بسته است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به توصیف حالاتی از زندگی، عشق و دردهای عاطفی می‌پردازد. شاعر به نوعی از بیهودگی زندگی و محدودیت‌هایی که بر او تحمیل شده، اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که اگرچه ممکن است زیبایی‌ها و نشانه‌های بهشت در دنیا وجود داشته باشد، ولی آن‌ها به خاطر بسته بودن دل و دید افراد از او دورند. شاعر همچنین به سفر و دوری از وطن اشاره می‌کند و می‌گوید که ارتباطات و وابستگی‌های عاطفی انسان‌ها به یکدیگر آن‌ها را در این جهان به هم متصل می‌کند. او به طریقی بیان می‌کند که زندگی انسان مانند شعله‌ای است که به سرعت می‌گذرد و دل هر کس باید به نوعی سپردن و رهایی از قید و بندهای دنیوی توجه کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که اگر انسان دلش را به مادیات ببندد، زندگی‌اش به سادگی از دست می‌رود و ارزش واقعی زندگی در ارتباطات عاطفی و انسانی است.