نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

ز بس به کشتن من تیغ مایل افتاده است

هزار مرتبه در پای قاتل افتاده است

چو گردباد به گرد سر زمین گردم

که به افتادگی من مقابل افتاده است

به بال همت گردون نورد من بنگر

به این مبین که مرا رخت در گل افتاده است

هزار مرحله از کعبه است تا در دل

دلت خوش است که بارت به منزل افتاده است

غرض ز صحبت دریا کشاکش است چو موج

وگرنه گوهر تمکین به ساحل افتاده است

زبان شمع مگر مصرعی ز صائب خواند؟

که باز شور قیامت به محفل افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تصاویری از مرگ و افتادگی می‌پردازد. او اشاره می‌کند که بر اثر فشار و ظلم، به شدت آسیب دیده و بارها در برابر قاتلش زمین افتاده است. او خود را مانند گردبادی توصیف می‌کند که در اطرافش می‌چرخد و می‌گوید که به جای بلندی و عظمت، در گل و لای افتاده است. شاعر از مرحله‌های بسیار دور از کعبه تا دل عاشق سخن می‌گوید و به دل امیدوار اشاره می‌کند که با وجود مشکلات، خوشحال است که به سر منزل مقصود رسیده است. در ادامه، او تشبیه می‌کند که زندگی انسانی مانند کشاکش دریا است و در نهایت، اشاره به شعله شمعی می‌کند که با صدای زبانی، شور قیامت را به یاد می‌آورد.