نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به هر دل آتشی از روی دلبر افتاده است

سپند ماست که از چشم مجمر افتاده است

زلال وصل تو یارب چه خاصیت دارد

کز آتش تو جهانی به کوثر افتاده است

ز خط نگشته بناگوش او غبارآلود

که عکس گرد یتیمی ز گوهر افتاده است

مرا ز گوشه عزلت مخوان به سیر بهشت

که چشم من به تماشای دیگر افتاده است

به بیشی و کمی مال نیست فقر و غنا

ز توست عالم اگر دل توانگر افتاده است

مجوی از دل بی طاقتان عشق قرار

که این سپند به صحرای محشر افتاده است

ز نافه مغز شکارافکنان کند معمور

غزال وحشی ما گرچه لاغر افتاده است

قسم به پاکی ما می خورند جوهریان

چه شد که دامن ما چون گهر تر افتاده است

ستاره ای که من از داغ عشق او دارم

به آفتاب قیامت برابر افتاده است

نگشته پشت لب او ز خط مشکین سبز

که سایه پر طوطی به شکر افتاده است

عجب که روی به آیینه سخن آرد

چنین که طوطی صائب به شکر افتاده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و دلبستگی اشاره می‌کند و از آتش عشق و اثرات آن بر دل‌ها سخن می‌گوید. او از زلال وصل معشوق می‌گوید که چگونه به دیگران تأثیر می‌گذارد و دنیایی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شاعر به تفاوت‌های فقر و ثروت اشاره می‌کند و این‌که همه چیز از عشق و محبت ناشی می‌شود. او همچنین به زیبایی‌های معشوق و حسرت عاشقان اشاره می‌کند و پیوند دل و درد عشق را توصیف می‌کند. در نهایت، شاعر از تأثیر عشق در زندگی و زیبایی که آن به ارمغان می‌آورد، سخن می‌گوید.