نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ازان مرا شب و روز سیاه هر دو یکی است

که با غرور تو، آه و نگاه هر دو یکی است

فغان که پیش سبکدستی تو بی پروا

شکستن دل و طرف کلاه هر دو یکی است

کسی است پیرهن تن محیط وحدت را

که چون حباب، سرش با کلاه هر دو یکی است

درین بساط به تمکین خود مشو مغرور

که پیش سیل فنا، کوه و کاه هر دو یکی است

چنان گزیده اعمال زشت خویشتنم

که نامه من و مار سیاه هر دو یکی است

بلند و پست جهان پیش خودپرستان است

ز خود برآمده را بام و چاه هر دو یکی است

ترا که ذوق تماشاست گل بچین صائب

که خس به دیده من با نگاه هر دو یکی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات خود دربارهٔ عشق و فانی بودن دنیا می‌پردازد. او می‌گوید که شب و روز برایش یکسان شده و حسرت می‌خورد که در برابر غرور معشوقش، شکستن دل و از دست دادن کلاه هیچ تفاوتی ندارد. او اشاره می‌کند که در جهان، بلند و پست همگی پیش خودپرستان یکسانند و بزرگ و کوچک را هیچ ارزشی نیست. در انتها، شاعر مخاطب را به چیدن گل دعوت می‌کند، چرا که حتی زیبایی‌ها هم در نگاه او با زشتی‌ها برابرند. به طور کلی، این شعر نشان‌دهندهٔ یأس و ناامیدی شاعر نسبت به زندگی و عشق است.