نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

سفر نکردن ازان کشور از گرانجانی است

که مرگی دل و قحط غذای روحانی است

لب محیط به بانگ بلند می گوید

برهنه شو که گهر مزد دست عریانی است

سفر خوش است که بی اختیار روی دهد

سپند، منتظر آتش از گرانجانی است

به نان خشک قناعت نمی توان کردن

چه نعمتی است که افلاک سر که پیشانی است!

ز آرمیدگی ظاهرم فریب مخور

اگر چه ساکن شهرم، دلم بیابانی است

ز جوش وحش چه غوغاست بر سر مجنون؟

اگر نه داغ جنون خاتم سلیمانی است

همیشه آب به چشم پیاله می گردد

جبین پیر خرابات بس که نورانی است

دلی که از سخن تازه شد جوان، داند

که سبزی پر طوطی، گل سخندانی است

جواب آن غزل است این که نقد حیدر گفت

ازو چه شکوه کنم، عالم پریشانی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به مسأله سفر نکردن از وطن و احساس تنهایی و فقر روحی اشاره می‌کند. او اعتقاد دارد که عدم سفر باعث مرگ دل و قحطی غذایی روحی می‌شود. شاعر به فضایی دعوت می‌کند که انسان باید به دنبال عمق وجود و غنا باشد و از زندگی سطحی دوری کند. سفر را تجربه‌ای طبیعی و غیر ارادی می‌داند و به جستجوی نعمت‌های بزرگتر زندگی اشاره می‌کند. او همچنین به دلایل بی‌تابی و جنون می‌پردازد و از جوانی دل با سخن تازه یاد می‌کند. در نهایت، با اشاره به آثار حیدر، از آشفتگی‌های دنیا و حالتی پریشان خبر می‌دهد.