غزل شمارهٔ ۱۷۹۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر نه عاشقی این چهره خزانی چیست؟
اگر نه ماتمی این بخت آسمانی چیست؟
چو گردباد به رقص است ذره ذره خاک
تو نیز سنگ نشان نیستی، گرانی چیست؟
زبان شمع به صد آب و تاب می گوید
که جز فسردگی انجام زندگانی چیست؟
اگر ز آینه روی او نظر یابم
به طوطیان بچشانم شکرفشانی چیست
کمان لاف اگر زه کنم به ابرویش
به ماه نو بنمایم که شخ کمانی چیست
اگر سحاب ز من آستین فشان گذرد
به دامنش بشمارم که درفشانی چیست
چو شمع کشته زبان آوران خموش شوند
اگر بلند بگویم که بی زبانی چیست
دل رمیده ما را به چشم خود مسپار
سیاه مست چه داند نگاهبانی چیست
ز حیرت تو شود آب زندگانی خشک
تو چون خرام کنی آب زندگانی چیست
زبان چو برگ خزان دیده است در چمنم
به این دماغ چه دانم که گل فشانی چیست
فغان که غنچه مشکل گشای دل صائب
نیافت چاشنی خنده نهانی چیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و مفاهیم عمیق انسانی میپردازد. شاعر با استفاده از استعارات و تصاویر زیبا، وضعیت عاشق را توصیف میکند و به پرسشهایی اشاره میکند که نشاندهنده سرگشتگی و عدم فهم زندگی است. او از زیبایی و حال و هوای عشق صحبت میکند و به تضادهایی مانند شوق و اندوه، نور و تاریکی میپردازد. در نهایت، شاعر از نظاره زندگی و عشق، و تأثیر آن بر روح و دل انسان میگوید و بیان میکند که چگونه متوجه میشود معنای واقعی عشق و زندگی چیست.