نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز زلف او دل عشاق را محابا نیست

کبوتران حرم را ز دام پروا نیست

مکن سپند مرا دور از حریم وصال

که بیقراری من خالی از تماشا نیست

اگر ز اهل دلی ذره را حقیر مدان

که هیچ نقطه سهوی کم از سویدا نیست

ز خود جداشدگان پرس درد تنهایی

که هر که دور ز مردم فتاده تنها نیست

لب سؤال صدف بی حجاب می گوید

که هیچ آب مروت به چشم دریا نیست

نمی توان به زبان حرف وا کشید از من

که روی حرف مرا جز به چشم گویا نیست

معاشران سبکروح بوی پیرهنند

به دوش چرخ گران هیکل مسیحا نیست

سپر فکند فلک پیش آه من صائب

علاج خصم زبردست جز مدارا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و تنهایی می‌پردازد. شاعر از دل عاشقان می‌گوید که تحت تأثیر زلف محبوب، هیچ احتیاجی به احتیاط ندارند، مانند کبوترانی که از دام نمی‌ترسند. او از دوری از وصال محبوب ناخوشنود است و می‌گوید که بی‌قراری‌اش بدون تماشا نمی‌تواند برطرف شود. شاعر به اهمیت هر ذره‌ای از عشق اشاره کرده و آن را کم‌ارزش نمی‌داند. او به درد تنهایی جداشدگان می‌پردازد و می‌گوید که دوری از انسان‌ها به معنای تنها بودن نیست. همچنین، از محبت و صداقت می‌گوید که هیچ چیزی مانند آب مروت نمی‌تواند از چشم دریا بیرون بیفتد. در نهایت، او بیان می‌کند که کلمات نمی‌توانند به درستی احساساتش را منتقل کنند و فقط از طریق چشم می‌توانند بیان شوند. شاعر به این نتیجه می‌رسد که برای مقابله با مشکلات زندگی، مدارا و تحمل بهترین راه است.