نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست

سیاه خیمه این دشت جز سویدا نیست

اگرچه زهره شیرست آب وادی عشق

ز ازدحام جگرتشنگان در او جا نیست

گر از تحمل من خصم شد زبون چه عجب

فلک حریف زبردستی مدارا نیست

صدف ز خنده ابر بهار گوهر یافت

گهر نتیجه دهد خنده ای که بیجا نیست

چه حاجت است به دامن چو آتش است بلند؟

جنون کامل ما را هوای صحرا نیست

به چشم هر که در آن روی آتشین محوست

بهشت تفرقه خاطر تماشا نیست

محبت پدری گرچه هست دامنگیر

حریف جذبه مردانه زلیخا نیست

کدام شبنم گستاخ در نظر بازی است؟

که رنگ عصمت گلهای باغ بر جا نیست

به طرف دامن خورشید بسته ام دامن

مرا چو سایه ز پست و بلند پروا نیست

به ناخدای توکل سپرده ام خود را

مرا تردد خاطر ز موج دریا نیست

میی که خشت ز خم برنداشت کم زورست

زبون عقل بود عاشقی که رسوا نیست

کدام صبر و چه طاقت، کدام عقل و چه هوش؟

به عالمی که منم، که پای بر جا نیست

در آشیانه سیمرغ همت صائب

نشان لکه پیسی ز زال دنیا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌های عشق و احساسات عمیق عاشقانه اشاره می‌کند و صحرای عشق را بی‌نظیر و دلنشین توصیف می‌کند. او از تحمل سختی‌ها و تحمل دشمنی‌ها سخن می‌گوید و می‌گوید که فلک نمی‌تواند در برابر عشق حقیقی پایدار باشد. همچنین از زیبایی‌هایی که در عشق وجود دارد، مانند خوشحالی و دستاوردهایی که در زندگی عاشقانه به دست می‌آید، یاد می‌کند. شاعر نشان می‌دهد که عشق می‌تواند فرد را از تمام نگرانی‌ها و مشکلات دور کند و در نهایت به آرامش و آزادی منتهی شود. در انتها، به دست قدرت عشق و توکل به خدا اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در دنیای عشق، هیچ چیز نمی‌تواند جانشین آن زیبایی‌ها شود.