نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست

که می پرست غم از تلخی شرابش نیست

بیاض گردن او در کتابخانه حسن

سفینه ای است که حاجت به انتخابش نیست

گلی است چهره خندان آن بهار امید

که زیر پوست رگ تلخی گلابش نیست

عجب که نامه امید من رسد به جواب

که گر به کوه رسد ناله ام، جوابش نیست

به چشم جوهریان رشته ای است بی گوهر

ز عشق او رگ جانی که پیچ و تابش نیست

بنای طاقت اگر کوه بیستون شده است

حریف جلوه ناز گران رکابش نیست

ملایمت طمع از زاهدان خشک مدار

که هر گلی که ز کاغذ بود گلابش نیست

نداده اند ترا چشم خرده بین، ورنه

کدام نقطه که در سینه صد کتابش نیست؟

چراغ شهرت پروانه عالم افروزست

وگرنه کیست که او داغ یا کبابش نیست؟

ز روی خلق کجا شرم می کند صائب

سیه دلی که ز کردار خود حجابش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف نوعی عشق و اندوه است که در آن شاعر به زیبایی‌های محبوب و غم‌های ناشی از عشق اشاره می‌کند. شاعر می‌گوید که زیبایی‌های محبوبش آن‌قدر زیاد است که نیازی به انتخاب ندارد و مانند گلی است که فقط بهار را به یاد می‌آورد. همچنین، او از ناامیدی‌اش در پاسخ به امیدهایش سخن می‌گوید و می‌افزاید که عشقش از نظر عمق و معنا بی‌نظیر است. در نهایت، شاعر به ناکامی در یافتن درک واقعی از خود و رنج‌هایش اشاره می‌کند و نکته‌ای دربارهٔ زندگی و سختی‌های آن مطرح می‌کند. در کل، شعر احساسات عمیق عشق، ناامیدی و زیبایی را به تصویر می‌کشد.