نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز چاک سینه خود هر که قبله گاهش نیست

به هیچ وجه به درگاه قرب راهش نیست

ز آه سرد بود بادبان کشتی دل

به هیچ جا نرسد هر دلی که آهش نیست

غرض ز وسعت میدان لامکان، شان است

وگرنه غیر دل تنگ جلوه گاهش نیست

حضور خاطر دیوانه مشربان وحشی است

من و سراسر دشتی که یک گیاهش نیست

ز انفعال رسیدم به این بارگاه قبول

خوش آن گنه که به جز شرم عذر خواهش نیست

حنای عقده گشایی به ناخنی بسته است

که غیر سینه مجروح دستگاهش نیست

به روی بستر گل خواب می کند مرغی

که شب به غیر پر و بال خود پناهش نیست

منم که خانه به دوش توکلم ورنه

کدام قطره که در بحر، خانه خواهش نیست؟

اگر چه گل دگری می زند به دستارش

چه فتنه هاست که در نرگس سیاهش نیست

ز هر دلی که سفر می کند غبار ملال

به غیر سینه صائب قرارگاهش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأملات عمیق عاشقانه و روحی شاعر درباره عشق، درد فراق و جستجوی معشوق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که هر کسی که به معشوق خود نرسد، در حقیقت به درگاه عشق راهی ندارد. او با اشاره به دل رنجور و آه سرد، تأکید می‌کند که کسی که احساس عمیق ندارد، به جایی نمی‌رسد. همچنین بیان می‌کند که در این میدان بی‌کرانه، تنها دل‌های خالی از غم و تنگ‌اندیشی می‌توانند جلوه‌گری کنند. شاعر به وضعیت دیوانه‌ای که دلش به عشق می‌تپد اشاره می‌کند و با اشاره به گناهانش، ابراز می‌کند که تنها شرم وجود دارد و چیزی دیگری به جز آن نمی‌تواند عذر او باشد. او در اوج انفعال به درگاه عشق رسیده و نشان می‌دهد که هیچ چیز جز درد و جستجوی معشوق برایش ارزش ندارد. در کل، شعر داستانی از دردی عمیق و جستجوی عشق واقعی را به تصویر می‌کشد که تنها در دل‌های پرمهر یافت می‌شود.