نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۱۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست

که زندگانی ده روزه زندگانی نیست

همان ز نامه و پیغام شاد می گردند

اگر چه دوستی اهل دل زبانی نیست

به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار

شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست

ز شرم موی سفیدست هوشیاری من

وگرنه نشأه مستی کم از جوانی نیست

جدا بود شکر و شیر همچو روغن و آب

درین زمانه که آثار مهربانی نیست

ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟

مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست

به پای تن دل عاشق نمی کند جولان

نسیم مصر مقید به کاروانی نیست

برون میار سر از زیر بال خود صائب

که تنگنای فلک جای پرفشانی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تذکر زندگی گذرا و ناپایدار اشاره دارد. شاعر به انسان‌ها هشدار می‌دهد که به زندگی‌ای که به سرعت سپری می‌شود دل نبندند، زیرا وجودشان جز ده روزی نیست. او به دوستی‌هایی که کلامی ندارند و به رنج و غم دنیا اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در شرایط دشوار، شراب تلخ زندگی با حیات تفاوتی ندارد. همچنین از پیری و جوانی می‌گوید و تأکید می‌کند که در این زمانه نشانه‌ای از مهربانی وجود ندارد. در نهایت، شاعر از آن می‌گوید که عشق واقعی به آزادی و پرواز نیاز دارد و در این دنیا جایی برای تداوم و گسترس نیست.