غزل شمارهٔ ۱۸۱۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ستاره سوخته عشق را پناهی نیست
در آفتاب قیامت گریزگاهی نیست
به داغ کهنه و نو، روز و شب شود معلوم
به عالمی که منم آفتاب و ماهی نیست
دل رمیده من وحشی بیابانی است
که جز زبان ملامت در او گیاهی نیست
اگرچه آه ندارند در جگر عشاق
نگاه حسرت این قوم کم ز آهی نیست
فغان که در نظر اعتبار لاله رخان
شکسته رنگی عاشق به برگ کاهی نیست
شکفته باش که قصر وجود انسان را
به از گشادگی جبهه پیشگاهی نیست
چگونه بال فشانم به کهکشان صائب؟
مرا که قوت پرواز برگ کاهی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساس ناامیدی و درماندگی از عشق میپردازد. شاعر به سردی و بیپناهی از عشق اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ راه نجاتی در روز قیامت وجود ندارد. دل شاعر سرشار از غم و حسرت است و به بیثمر بودن تلاشها و آرزوهای عاشقانهاش اشاره میکند. او به ناتوانی خود در پرواز به سوی آسمانها اشاره میکند و در نهایت به تنهایی و بیثمر بودن وجود انسان در مواجهه با عشق پرداخته میشود.