غزل شمارهٔ ۱۸۲۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
میان خوی تو و رحم آشنایی نیست
وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست
سر کمند تغافل بلند افتاده است
به زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست
فتاده است به آن رو شکسته رنگی من
حریف چهره من کان مومیایی نیست
نشد بریده به مقراض، رشته توحید
میانه سر منصور و تن جدایی نیست
برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبم
دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست
چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟
به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست
در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟
کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عمق احساسات و جداییهای عاطفی اشاره میکند. او اعتقاد دارد که بین دو انسان واقعی، عاطفه و پیوندی عمیق وجود دارد و اگر این پیوند برقرار بود، جدایی معنایی نداشت. شاعر به تضاد درونی خود و چالشهایش در رسیدن به عشق و حقیقت اشاره میکند و میگوید که در حالت بلاتکلیفی به سر میبرد. او از جستجوی عشق و حقیقتی که شبیه کعبه است، سخن میگوید و به مشکلاتی که در شناخت و ارتباط با دیگران وجود دارد، اشاره میکند. در انتها، به این نکته میرسد که در دنیایی که هنر و زیبایی واقعی کمتر یافت میشود، او در جستجوی کلمات و معناست.