غزل شمارهٔ ۱۸۲۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز ناله گر دل بی برگ ما نوا می داشت
چو غنچه از گره خود گرهگشا می داشت
خبر ز عشق ندارد دل فسرده من
وگرنه آتش سوزنده زیر پا می داشت
هزار قافله هر دم ز خود سفر می کرد
اگر ز خویش سفرکرده نقش پا می داشت
به گرد چشم تو خواب غرور کی می گشت؟
شکست شیشه دلها اگر صدا می داشت
کجاست صائب آتش نفس، که وقت مرا
همیشه خوش به سخنهای آشنا می داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی درد و ناامیدی دل عاشقانهایست که با وجود نالهها و غمها، هنوز هم حس عشق و زیبایی را در وجود خود حفظ کرده است. شاعر میگوید که اگر دلش از عشق باخبر بود، دردش بیشتر میشد و اگر تجربههای گذشتهاش را درک کرده بود، به سفر میرفت. همچنین، او به یاد چشمان معشوق خود میافتد و آرزو میکند صایب، یعنی کسی که نفس و سخن خوشی دارد، در کنار او بود تا همیشه از عشق و آشنایی لذت ببرد.