غزل شمارهٔ ۱۸۳۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که گرد سر او نمی توانم گشت
چو زلف بر کمر او نمی توانم گشت
همیشه گرد دلش بی حجاب می گردم
اگر چه گرد سر او نمی توانم گشت
ز بس که تیر نگاهش بلند پروازست
ز دور در نظر او او نمی توانم گشت
مرا ز بی پر و بالی غمی که هست این است
که گرد بام و در او نمی توانم گشت
ازان ز هر دو جهان بیخبر شدم صائب
که غافل از خبر او نمی توانم گشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ناامیدی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر میگوید که نمیتواند به دور سر معشوق بچرخد و از عشق او به دور بماند. او همیشه در دلش به معشوق فکر میکند، اما به خاطر زیبایی و نگاه جالب معشوق، از فاصله دور نمیتواند به او نزدیک شود. شاعر از بیپر و بالی خود ناراحت است، چرا که نمیتواند به طور واقعی به معشوق دسترسی پیدا کند. در نهایت، او از هر دو جهان بیخبر شده است و نمیتواند از یاد معشوقش غافل شود.