نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هزار حیف که دوران خط یار گذشت

شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت

چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را

که حسن، همچو نسیم از بنفشه زار گذشت

حذر ز سایه مژگان خویشتن می کرد

ز جوش خط چه بر آن آتشین عذار گذشت

تو وعده می دهی و حسن بر جناح سفر

تو روز می گذرانی و روزگار گذشت

گهر به چشم صدف در کمین ریختن است

مگر حدیثی ازان در شاهوار گذشت؟

در آتشم چون گل از برگ خود، خوشا سر دار

که نوبهار و خزانش به یک قرار گذشت

غبار خاطر ازین بیشتر نمی باشد

که از خرابه من سیل باوقار گذشت

چه سود لوح مزارم ز خشت خم کردن؟

مرا که عمر به خمیازه و خمار گذشت

ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی؟

چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

یکی است مرتبه صدر و آستان پیشش

کسی که همچو تو صائب ز اعتبار گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از گذر زمان و زوال زیبایی‌ها و جوانی شکایت می‌کند. او از دوران عشق و زیبایی‌های یار سخن می‌گوید که به سرعت سپری شده و به سیاهی و اندوه تبدیل شده است. شاعر از نبودن حسن و زیبایی می‌نالد و تاکید می‌کند که روزهای خوش و نوبهار مانند برق و ابر به سرعت گذشته‌اند. او با نگرانی از گذر عمر و ناامیدی از آینده، به یاد خاطرات شیرین گذشته می‌افتد و به ناکامی‌هایش در زندگی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به سطح والای محبوبش اشاره می‌کند که فراتر از هرگونه اعتبار و مقام است.