نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت

ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت

نفس به سینه صبح سخن گره شده بود

چو مشرق این علم از دوش من بلندی یافت

ز عشق آتشی افتاد در وجود مرا

که سقف نه فلک از جوش من بلندی یافت

درین ریاض من آن قمریم که قامت سرو

ز تنگ گیری آغوش من بلندی یافت

به شیشه خانه افلاک می زند خود را

چنین که خشت خم از جوش من بلندی یافت

مرا ز دیده بندگان مکن بیرون

که حلقه فلک از گوش من بلندی یافت

ز خواب بیخبران گشت چشم من بیدار

ز مستی دگران هوش من بلندی یافت

هزار عقده دل چون نسیم صبح گشود

دمی که از لب خاموش من بلندی یافت

نبود هوش مرا تا خبر ز خویشم بود

ز فیض بیخبری هوش من بلندی یافت

یکی هزار شد از بند، عشق پنهانم

ز کاوش آتش خس پوش من بلندی یافت

ز هر زمین که غباری بلند شد صائب

به قصد آینه هوش من بلندی یافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و تغییرات درون‌سوزِ شاعر می‌پردازد. شاعر از زخم‌های زبانی و دردهای عشق سخن می‌گوید که باعث بیداری و آگاهی او از خود و دنیایش شده‌اند. او به تصویر کشیدن احساساتش می‌پردازد، از جمله آتش عشق که وجودش را در بر گرفته و بر بلندی‌های فکری و عاطفی‌اش تاثیر گذاشته است. شاعر همچنین از تجارب معنوی و بیدار شدن از خواب غفلت می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که این بیداری نه تنها او را نزدیک‌تر به خود و عشق می‌کند، بلکه او را به درک عمیق‌تری از وجودش می‌رساند. در نهایت، او از وابستگی به دنیا و دیگران سخن می‌گوید و این را به شکلی زیبا و شاعرانه بیان می‌کند.