نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت

شکست در جگرم سوزن و مسیحا رفت

ز داغ سینه، سیاهی فتاد و می سوزم

که نقش خیمه لیلی ز روی صحرا رفت

ز خارزار تعلق کشیده دامن رو

که بحث بر سر یک سوزن مسیحا رفت

گلی نچید ز دام فریب طره او

میان بال فشانان ستم به عنقا رفت

مشو مقید همراه، اگر چه توفیق است

که از جریده روی کار مهر بالا رفت

در آن زمان که بریدند دست، مدعیان

ز تیغ بازی غیرت چه بر زلیخا رفت

به هوش باش که از هرزه خندی آخر کار

میان مجلس می آبروی مینا رفت

کباب عصمت بزم شراب او گردم!

که رنگ می نتواند برون ز مینا رفت

مگر ز فیض ازل یافتی نظر صائب؟

که هر که زمزمه ات را شنید از جا رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از احساس درد و جدایی است. شاعر از احساساتی مانند سوختن دل، ناامیدی و فراق صحبت می‌کند. او به یاد معشوق و زیبایی‌هایش می‌افتد و به ناتوانی خود در مقابله با این احساسات اشاره می‌کند. همچنین، او به خطرات عشق و بی‌اعتمادی به دیگران می‌پردازد و از لذت‌های زودگذر دنیا صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر به توفیق و فیض ازلی اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که هر کس صدای او را بشنود، تحت تاثیر قرار می‌گیرد.