نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت

بشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت

ترا که چشم ز نور ستاره خیره شود

ز آفتاب حقیقت چه در توانی یافت؟

ز شارع کشش دل قدم برون مگذار

که وصل کعبه ازین رهگذر توانی یافت

اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کنی

ز اشک و آه، کلاه و کمر توانی یافت

هر آنچه گم شده است از تو ای سیاه درون

به روشنایی آه سحر توانی یافت

چنین که خواب نظربند کرده است ترا

ز فیض صبح چه مقدار در توانی یافت؟

ز دوستان زبانی مدار چشم وفا

ز برگ بید محال است بر توانی یافت

درین حدیقه هستی چو لاله ممکن نیست

که نان سوخته ای، بی جگر توانی یافت

شکوفه یافت وصال ثمر ز بی برگی

بریز برگ ز خود تا ثمر توانی یافت

غبار دامن صحرای خاکسار شو

که تاج رفعت ازین رهگذر توانی یافت

قدم ز دایره اختیار بیرون نه

که سود هر دو جهان زین سفر توانی یافت

چو عمر می گذرد در کمین فرصت باش

که وصل سوخته ای چون شرر توانی یافت

نگشته سبز چو طوطی ز زهر ناکامی

امید نیست که وصل شکر توانی یافت

نظر بپوش چو یعقوب از جهان صائب

مگر ز گمشده خود خبر توانی یافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این بیت‌ها از یک شعر هستند که به زیبایی و عمق معنای خود اشاره می‌کنند. شاعر به مخاطب توصیه می‌کند که از حجاب‌های خود بگذرد و در جستجوی حقیقت و وصال باشد. او می‌گوید که برای یافتن گنجینه‌های درون، باید رنج‌ها را تحمل کرد و به عشق و صبر روی آورد. همچنین، به اهمیت پرهیز از دنیا و دلبستگی‌هایی که ما را از حقیقت دور می‌کند، اشاره دارد. در نهایت، بر این نکته تأکید می‌شود که با توجه به شرایط و گذر زمان، باید فرصت‌ها را غنیمت شمرد و در جستجوی وصال و آگاهی به خود تلاش کرد.