نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

غرور حسن به خط از دماغ یار نرفت

ز ترکتاز خزان زین چمن بهار نرفت

اگر چه کرد قیامت نسیم نومیدی

امید من ز سر راه انتظار نرفت

ز خون فاخته دیوار بوستان غلطید

ز جای خویشتن آن سرو پایدار نرفت

ز ترکتاز خزان باخت رنگ هستی را

گلی که در قدم باد نوبهار نرفت

خوش است وصل که بی پرده جلوه گر گردد

به بوی پیرهن از چشم ما غبار نرفت

ز خاکمال اجل داد جان به صد خواری

به زیر تیغ تو هر کس به اختیار نرفت

فریب جلوه ساحل مخور چه نوسفران

که هیچ کشتی ازین بحر بر کنار نرفت

کدام شاخ گل آم پیاده در بستان؟

که آخر از دم سرد خزان سوار نرفت

رسیده ای به لب گور، کجروی بگذار

نگشته راست، به سوراخ هیچ مار نرفت

اگر چه باد خزان رفت پاک گلشن را

ز آشیانه ما بوی نوبهار نرفت

به یک دو هفته گل از شاخ اعتبار افتاد

خوشا کسی که به دنبال اعتبار نرفت

به فکرهای پریشان گذشت ایامش

کسی که همچو تو صائب به فکر یار نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شعاری از زیبایی و امید پرداخته و به تقابل بین زوال و تازگی اشاره می‌کند. او از غم و اندوه ناشی از خزان، که نماد ناامیدی و مرگ است، سخن گفته و به روحیه پایدار و امیدواری اش در برابر مشکلات اشاره می‌کند. با وجود تغییرات منفی محیط، او هنوز به زیبایی‌ها و امید در دل خود اعتقاد دارد. شاعر همچنین به وجود پیچیدگی‌ها و فریب‌های زندگی اشاره می‌کند و این که انسان باید از ظواهر فریبنده دوری کند. در نهایت، او تأکید می‌کند که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز امید و زیبایی‌های زندگی از بین نمی‌روند.