غزل شمارهٔ ۱۸۵۳ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سر جوش داغ بر دل ما نوبهار ریخت
دردی که ماند بر جگر لاله زار ریخت
بی وقت هر که همچو صدف لب نکرد باز
ابر بهارش آب گهر در کنار ریخت
عاشق به شوربختی من نیست در جهان
برخاستم ز جا، نمکم از کنار ریخت
هر جا که شد ترانه ما انجمن فروز
گردید آب نغمه و از زلف تار ریخت
شور جزا، ذخیره فردای خویش را
امروز بر جراحت این دل فگار ریخت
از رشک قرب شانه دلم شاخ شاخ شد
این زهرگویی از بن دندان مار ریخت
آن کس که دشنه در گذر ما به خاک کرد
در رهگذار برق سبکسیر، خار ریخت
با ترک هستی از غم ایام فارغم
آسوده شد ز سنگ، درختی که بار ریخت
مشاطه دماغ پریشان عالم است
صائب هر آنچه از قلم مشکبار ریخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود سخن میگوید. او به زیبایی به بهار و جوانی اشاره میکند که بر دلش نشسته و درد و رنجی که باقی مانده را بیان میکند. او به علاقهاش به عشق و ناامیدیاش از عدم وجود عشق در جهان اشاره دارد و از اندوهی که به خاطر جدایی و فراق احساس میکند مینالد. تصویرها و توصیفات شعری به خوبی نشاندهندهی حسرت و یأس او هستند. در انتها، شاعر به آرامش و رهایی از غم و درد اشاره میکند و با تعبیراتی زیبا از زندگی و هنر پرده برمیدارد.